تبليغاتX
saint emo

saint emo

ای فسانه!فسانه!فسانه!

ای خدنگ تو را من نشانه

ای علاج دل, ای داروی درد

همره گریه های شبانه...

با من سوخته در چه کاری؟

*******************************************

کاش میشد همه ی خاطراتو پاک کرد....فراموش کرد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 23:34  توسط emo  | 

بهم ریختم. قاطی کردم. گند زدم اصلا همیشه گند میزنم بس که تنهام همیشه تنها بودم .هیشکی کنارم نبوده.
یکی نیس بگه آخه تورو چه به این بلد بازیا تو که حتی نمی تونی از سر انت پاشی.کاش میتونستم به یه نفر بگم دستکم کمکم میکرد اما چه فایده وقتی هیچکس ندارم که بش اعتماد کنم....حسابی سرم کلاه رفت....

بی خیال... جالب اینجاس انگار هیچی نشده واسه خودم نشستم شیشه ی امیرم کشیدم تازه چت کردم اومدم دو ساعت با قالب اینجا ور رفتم.به کارای خودم خندم میگیره .همیشه خودمو گول میزنم.همیشه خودمو میزنم به اون راه.به خیاله اینکه میگذره از این کثافتکاری می افتم تو یکی دیگه....از این درد به درد دیگه...عادت کردم! میدونم درست بشو نیستم.....

مثلا اومدم بنویسم که چی بشه؟ وقتی همه چیز بهم ریخته اس نوشتن دیگه بی اساسه دیگه نوشته نیست چیزیه در حد تبلیغات...

پ.ن: آی آدمها.... با صدای سهیل نفیسی شنیدنیه!

پ.ن: امشبم گذشتو قدیس سیاه پوش من نیومد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:20  توسط emo  | 

میخوام انصراف بدم .هم خودم خسته شدم همینکه مامان بیشتر از هر وقته دیگه میخواد برگردم خونه.میرم...پشت سرمم نگاه نمی کنم از این شهر تخمی گورمو گم میکنم.از این مردم فضول خلاص میشم...از قاضیاش از حکماش از توهیناش! بدترین خاطراتم از اینجاس...اما...اما روزای خوبش چی میشه؟ادمای بامرام پایین شهر؟جنسای خوبش؟ دسته جمعی آواز خوندناش تو دل کوه؟دیوونگی هاش؟ آدم سر گیجه میگیره....

مهم نیست کله شقی بسه دیگه.

وای که چقدر دلم برای مامان تنگه....نگاه نازنینش....با اینکه فقط بلده از رنجی که کشیده گلایه کنه....من عاشق این زن بیچاره ام ....میرم....آره میرمو دیگه ازش دور نمیشم هیچوقت...هیچوقت...هیچوقت!!!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:51  توسط emo  | 

فکر میکنم باید یه چیزایی از خودم بگم میشه گفت بیوگرافی :

سپیدم 22 ساله که زندم. کمی هم معتادم .همینجوری معماری میخونم.

 همبستر خوبیم.خیلی هم خسته ام .......


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 1:56  توسط emo  | 

لحظه

صدای پای تو که می روی

صدای پای مرگ که می آید....

دیگر چیزی را نمی شنوم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 5:23  توسط emo  |